X
تبلیغات
تا رهايي
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك
هر نفس مرا به حال خود اگر رها كني
ماهي تو جان سپرده زير خاك

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

پاييز پشت پنجره گيسوان طلائيش را در آفتاب مهربان مهر گسترانده، چه كه اين دختر رنگ پريده در عشوه كردن و دامن به ناز بركشيدن كم ندارد از دختر بهار... گربه اي خمار و خواب آلود بر ديواره حياط همسايه خميازه مي كشد و گنجشككان كوچك نشسته بر شاخسار را با چشم خسته دنبال مي كند، گويي او هم دست از تلاش برداشته حتي حوصله فكر كردن به طعم نارنجي و ترد اين گنجشكهاي كوچك را ندارد.

گلودرد شديدي كه از ديروز گرفته ام مرا ياد حياط خانه و آن آفتاب گرفتن هاي پاييزي روي ايوان انداخته،چقدر آفتاب پاييز را دوست داشتم و گرمي آفتاب دم ظهر چه كيفي ميداد، برگهاي الوان درخت گردو نرم نرم و رقصان از شاخه جدا ميشدند و بعضي ها روي سنگفرش حياط مي افتادند و بعضي در راه، لاي بوته هاي پر گل داوودي گير مي كردند، تصور پاييز با آن بوته هاي سرشار داوودي هاي بنفش و زرد و سفيد، با آن پير درخت انجير و انجيرهاي رسيده تو سرخ و آبدار، با سنگفرش رنگين شده از برگهاي زرد درختان و كيف سرود دل انگيز جارو و برگ و سنگفرش ها، نه پايان غم انگيز يك فصل رويش و شادي كه شروع دوباره با رنگي ديگر و آسماني باراني بود. صداي رعد و برق و هراس ناگهان و از خواب پريدن نيمه شب و به خواب آرام گرفتن از صداي ممتد شرشر بارانهاي پاييزي و فرداي سرشار از رنگين كمان توي چاله چوله هاي خيابان و روزي كه به يكباره پيش از آنكه تو انتظارش را داشته باشي به شب منتهي مي شد و شبي دوباره با شروع غرش و بارش و اما آسايشي به تمام معنا، همه و همه پاييز بودند، اما نه زرد كه سبزتر از اين روزهاي به جواني به يغما رفته.

 تغيير فصل به ادامه حيات، جان مي بخشيد و سردي زمستان كم كم از لاي درزهاي پنجره راه خود و آن بخاري هاي پر از شعله هاي آبي را به خانه باز مي كرد، حالا مي فهمم اصرار مادر بي دليل نبود در پوشاندن آن لباسهاي پاييزه با انكه آنقدر بزرگ شده بودم كه ديگر جزو آدم بزرگ ها به حساب مي امدم اما آن لج و لجبازي و لوس كردنها و امتناع من از پوشيدن لباس گرم و نازكشيدنها و اصرار مادر چه كيفي ميداد.

و من اكنون در شروع همان فصلم، همان پاييز كه از ازل تا به ابد نامش پاييز بوده و تمامي آدمها گواه زردي و باران و ابري آسمان زيبايش؛آري من اكنون در شروع همان فصل پاييزم، همان كه به گواه همه رنگ طلايي گيسوانش را به رخ بهار مي كشيد، اما اين فصل، اين فصل افسرده و دلگيري كه به تاراج دلم برخاسته، پاييز طلايي آن سالها نيست، پاييز بازديدن داوودي ها نيست، پاييز بارانهاي دل انگيز نيست، اصلا پاييز نيست، تنها آمده كه پايزيمان كند و از شاخه مان بكند، آمده كه سرفصل مرگ باشد و به خك تن سپردن، امده تا ريشه بخشكاند و تن پر هيبت همه عاشقان را دراندازد

راستي پاييز آن سالها كجاست؟ كجاي قصه گم شد آنهمه شور آمده به استقبال پاييز؟ دختر گيسو طلاي پاييز زنداني كدامين ديو بدنهاد شد كه چنين عجوزه پير يائسه بي باراني شد؟

زندگي رنگي ديگرگونه مي نمايد، غبار پيري نشسته بر دل همه را مي توان از نبود عاشقان غروبهاي دل انگيز پاييزي در كوچه پس كوچه هاي قديمي در چنار گم گشته، لمس كرد، دنيا به سمت ناكجا ميرود، تمام شب را بيخواب به دنبال دليل دلم براي اينهمه رخوت گشته ام و هيچ چيزي را نيافته ام كه جلوي اين علامت سوال بگذارم، هيچ حادثه اي آنقدر وحشتناك و عظيم نبوده كه چنين سنگي كند اين دل را و چنين بي رنگ اين روزها را. به هر كه رسيدم آزرده بود و ملول از اين روزها، به هر جا خانه كردم در حال تلاشي بود و خالي از هياهوي مهربان گفت و شنود، دل من دلخسته شده يا پاييز دست از مهرباني كشيده و بعد از درختهاي نمانده به تاراج دلهاي بي پناه برخاسته؟

حماسه اي بايد، انقلابي كه درگيرد اين پاييز دروغين را، نسيم بهاري تا بتكاند اين غبار چركين را و تقويمي تا دوباره بيارد ارديبهشت را..........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

   به سرم ياد تو افتاد و دلم ريخت به هم
    همه تکرار تو کردم، همه ام ريخت به هم
   
  من و ياد تو، به هم صحبتي هم مشغول

خانه را همهمه صحبت ما ريخت به هم

    به عطشناک ترين حالت صحبت با تو
آنقدر گفتم و گفتم که حرم ريخت به هم

تو که هستي؟ که به هر شکل تجسم کردم
 
دست بردم که به انديشه رسم، ريخت به هم

    ز غمت هرچه نوشتيم، مرکب پس داد
    
جوهر و آه من و اشک قلم، ريخت به هم

    
منشينيد به پايم، که مرا خانه عمر
    
سي و يک مرتبه پشت سر هم، ريخت به هم

    
خواستم شعر نگويم دگر و باز نشد
    
قلم توبه شکستم و قسم، ريخت به هم

    
چو رديفي تو، که از مصرع پايان غزل
    
رفتي و شعر من و شاعريم، ريخت به هم

   " رزيتا نعمتي"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 


جاي زخمي نمانده دشنه تيزت را....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 


دلم تنگ شبهاي برفي است
و آن كوچه هاي پر از برف
كه مي پيچيد در جانشان
صداي خشاخش برف، زير پاها
و نور سپيدي كه از برف مي آمد و
و شوق تماشاي مهتاب برفي
و آن شور سر خوردن توي كوچه.


چه حس غريب آشنايي
تمام خيابان
پر ميشد آرام ز حس سكوت و شب و برف و لبخند

تو اهل كجايي؟
من از جنس برفي ترين شهر دنيام
و از سردي روزهاي زمستان
من و برف با هم عجينيم
من آن غنچه كوچك زير برفم...
نگفتي تو اهل كجايي؟

ولي اهل هرجا كه هستي
تو را ميهمان مي كنم من
به يك مشت برف از دل عاشق كوه
كه طعم تگرگ و گل و باد را بفهمي
و چتر دلت را به زير پر برف زيبا كناري گذاري
و با من بيايي به تنهايي شب
تا كه آنجا
سرود شب و برف و لبخند را با هم بخوانيم.
پاييز 1387

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

چراغهاي منتظر در كوچه هاي شب آواي هجرت مي خوانند و ما بي خيال فصل پرزدن غنوده ايم آرام در پيله هاي منتظر كه ترك كردن اين زندان نه كار ماست كه دلي مي طلبد عاشق و روحي پويا.

قصه نسل ما، نسل درگير با خود و با نسل قبل و نسل بعد، قصه پروانه هاي نرسته اي است كه چنان به پيله خو كرده اند كه يا به آرامي جان مي دهند درون پيله و يا شكار پيله ور ميشوند به وقت ناخواسته، گريزان از رنج سفري كه پيشينيان بردند و در حسرت آسماني كه نصيب آيندگان ميشود.

گرفتار آمده ايم ميان خود خواسته ها و ديگر تحميل شده‌ها، نهال كوچك بي آب مانده‌ايم، نه قدرت شكستن داريم و نه تاب شكسته شدن، خورشيد را نشان اگر باشد ازين روزنه‌هاي كوچك به سوي نور، هجرت آغاز خواهيم كرد
آرمانها راه را در ما گم كرده اند، انسانهاي سرخوشي شده ايم در فكر گليم خويش، بايد كه اين گليم كوچك به آب بسپاريم تا آسمان آبي، درياي نيلگون راندن كشتي هاي آرزو شود

همنوا با بهاري كه در راهست با من همراه شو
با اينهمه تضاد و نتاقض و تعارض دلم همنوايي و هم آهنگي و هم بستگي ميخواهد
دلم براي شجاعت آهنگين آن دستهاي با خشم مشت شده تنگ است
جوانه هاي سبز در راهند
از پيله برون آ اي پروانه كوچك،
اي هم پرواز فردا........
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

اي چشم تو ايجاز چشم همه آهوها
من را ببر با خود تا فصل پرستوها
دل را به غزل بسپار؛ هم خاطره، هم فرياد
تا زنده شود نبض اين مرده مادر زاد

كافه ايرانشهر با چند تا از بچه هاي قديمي كه دل گرفته شون از نم چشماشون پيدا بود، با اون تيك و تارا و نگاههايي كه بهم مينداختن و تو بايد خودتو ميزدي به حماقت كه معني اين نگاهها و آهها رو نمي فهمي، و افسوس همه لحظاتي كه حس و حالشون بهت جون ميداد و حالا خاطره هاش دلتو خون ميكنه، با سر و كله شكستن سر خاطره گفتن ما سه تا و سكوت و درهم رفتن يكي ديگه كه آرومتره لااقل ازوني كه گذاشته و رفته اما دلش هنوز گيره.
همه يكي يكي دارن بار و بنديل رو ميبندن كه برن، به رسم همدان باز ما مونديم و بقيه رفتن و
از تربيت معلم همين خاطرات ايرانشهر موند و عصرهاي آروم وعده هاي ديدارش.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

دلم جزیره دوردست ناشناخته ای است
بی هیچ نشانی در نقشه ای
"که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی"
"که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی"

آسیمه سر
شتابان میروم از پی هر موج تازه که از راه میرسد
نامت نامه بلند ناخوانده ای است که بندرت تکرار می شود
پیچیده در آخرین مستی به آب زده یک دزد دریایی

و تو شاید رابینسون گمشده تنهایی هستی
بازمانده کشتی غرق شده به گل نشسته ای
غریبه دور افتاده دل شکسته ای
که دل به دل این جزیره تنها داده ای
که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی
که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی

واژگون تر از صدف ها و بی رمق تر از مرجان ها
اقیانوس به سرانگشتی از تو بند است که تمام جهان را سیلاب بگیرد
و ماه هرشب به شوق دیدار تو در ساحل قدم میزند

هم پای من بیا
هم پای من پا برهنه و پاورچین تا فصل چیدن اقاقیا از شاخه های مرجانها بیا
دلم جزیره دوردست دور افتاده ای است
بی هیچ نشانی در نقشه ای

که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی
که بیایی پیدایم کنی در جزایر تنهایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  | 

 

قبل از شروع این روزهای جهنمی
من روزهای بهشتی خوبی داشتم
بر من خرده مگیر اگر طعم این خوشبختی لوکس تو رو نمی فهمم
*
*
*

یاد پاییز همدان
و اون چنارهای رو به زردی رفته و گلهای بابونه
یاد همه یاران دبستانی...
کلمات افتان و خیزان میرند و من نمیتونم بگم که این چه حس و حالیه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رها  |