خاکستری تر از دو سه سال گذشته.....

تمام اونچه دارم به بازگرداندن لحظه ای از روزهای پرهیاهوی رفته می ارزه؟ که تمام آنچه دارم رو بگیری و منو برای یک لحظه، فقط یک لحظه به اون حس و حال و هوای همیشه تازه ببری؟ به اون روزهای کودکی که در اون هرچیزی، هر حسی و هر دنیایی کشف میشد، و هر روز تکرار بیهوده روز پیش نبود. کاش میشد دوباره بازگشت، زمان رفته رو چطور میشه دوباره برگردوند؟ چرا همیشه عکسهای سالهای پیش شادترند در عین اینکه خاطره هاشون سد اشکی جلوی نگاه میکشه و در عین اینکه حالا روزها از آسایش کاذبی سرشارند که تمام وجودت رو فریب میده
تمام اونچه دارم رو از من بگیر و لحظه ای از روزهای رفته رو به من بازگردون منو به حس کودکی ببر به اون گیسوان رها در باد بر روی تابی که از سپیدارها آویزان بود و هراس هر لحظه سقوط بر جوی کم عمقی از آب که در چشم کودکیمان اقیانوسی می نمود
تمام اونچه دارم رو بگیر و اون حس مکاشفه رو به من برگردون، من از غبار نشسته روی این روزها خسته ام، به بارون ناگهان لبخندت، طراوت رفته رو به روزهام برگردون........


چون بهاری که به دشتهای فراموش شده بازمیگرد

و گیسوان سوخته گندمزارها را به باران میشوید

به من بازگرد....

تهی


کلمات کوچیده اند
در گیر و دار اینهمه گرفتاری
در رخوت و رکود اینهمه روزمرگی
به قهر چنان رفته اند
که هیچ نشانی از خود به جای نگذاشته اند
دیگر چنارها، سرود نمی خوانند
و باد، بر بالهاش هیچ خاطره ای را نمی آورد این سو

تو بیایی اما
کلمات نیز بازمیگردند

امیدوار روزهای خوب


مرده بدم، زنده شدم
گریه بدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاینده شدم

آااایییییییییییی دم هرکی رای داد گرم

از آن دست حرفها

 

موج در موج، تاب میخورد آب، و رود پرخروش و پرطپش تب تند پیچ را رد میکرد و به ناگاه گم میشد در هیجان سبز درختها. چه فریبنده به خود میخواند مرا آب و راه رهایی باز بود اگر چشم برنمیداشتی از آن ساحره رقصان، شاید آنها که به دریا میزدند و سحرگاه جسدهای بی جانشان بر لب ساحل آرام میگرفت نیز روح خود را تسلیم آب های خروشان کرده بودند و اکنون صدای آب صدای روح رهای آنها بود، آه اما مرا آن دل که بر دریا زنم نیست.....

خنکای سبز و تازه باد که هوهو کنان لای شاخ و برگ چنارها می پیچید و تا به تو برسد در جدال با آن کهن درختان قد برافراشته نیروی خود را ازدست داده و نسیم نوازشگری میشد که دلت را میبرد به دوردستهای امید و آرزو، سر بر زمین و چشم از دریچه های نورانی لای چنارها، به آسمان دوخته؛ راستی که دنیا با تو چه دیدن دارد و اصفهان، نقش در نقش و گل در گل، گذشته از هزار توی تاریخ، آبی و سبز خالی دلت را دوباره جلا میدهد و راه رویا را هموار میکند.

چرا هیچ جای دیگر دنیا جز این چند متر سیمان و آهن و بتن که نامش را خانه گذاشته ایم و به قول فروغ سهم کوچک آسمانمان را هم محدود کرده است، مال ما نیست، چرا یک تکه از آسمان، یک تکه کوچک از ساحل یک جزیره دور از دست، یا یک تکه کوچک از کویر با آن آسمان پر ستاره نزدیک و دست یافتنی اش، یا یک گوشه از جنگل های گرگان، یا اصلا نه اینها، یک درخت، یک درخت چنار قدیمی و کهنسال که طوطی ها نه اصلا همان گنجشک های خودمان، یا یک سپیدار بلند پر از لانه کلاغها مال ما نیست؟ یک تکه کوچک از این زمین بزرگ فقط برای دقایقی حتی، با این شرط که نامش را وطن نگذاریم و دورش را حصار نکشیم و بعد نزنیمش روی کاغذ به اسم خودمان، فقط برای دقایقی، فقط برای دقایقی...
من از ادمها بدم نمی آید اما از این جاده های شلوغ خسته ام، از این صداهای تکراری که موسیقی دلنواز طبیعت را مکدر میکنند خسته ام، بیا بی فصل سفر کنیم تا پیش از ما هیچ کس در هیچ جا اطراق نکرده باشد و  هیچ جا از آنهمه کیسه های زباله انباشته از زباله های مدرن خبری نباشد و محض کلاس قلاب به دست به جان ماهی ها نیافتیم و  چای کوهی بنوشیم و هندوانه و پنیر و نان تازه و ...

اصلا ولش کن، انگار حوصله قصه دوباره سر رفت.....

 

خواب درخت

دوز درخت و سبزه و سبزی خونم اومده پایین

میخندی؟

آاااخ اگه تو هم مثل من درختها رو تو زندگیت کم آورده بودی
آااااخ اگه تو هم از کودکی های پر دار و درخت به این اتوبانها و خیابانها و برج ها رسیده بودی
تو هم هرشب خواب درخت میدیدی 

پشت پرچین اردیبهشت منتظرت می مانم



مَرغا
پسينِ ترانه و تيهو
عطرِ آب
عبور پروانه
پروانه از پَرَند،
همين و خلاص ... که بی‌حواس
خرابِ خوابِ تو می‌روم از گريه‌های بلند.


بلند
باد است که می‌وزد،
و راه، و چراغ، سَفر، ستاره، چَمْ ريحان،
و طعمِ چای، مزه‌ی ماه، چند حبه قند،
و گفت و لطفی ساده به سايه‌ی ايوان.


سیدعلی صالحی



لبان تو...

لبان تو؛
شهامت یک فریاد
لطافت یک لبخند
ظرافت یک بوسه
و صداقت یک عشق است
هنگام که در گوشم زمزمه میکند:
دوستت دارم

بسم الله الاردیبهشت

باران، بابونه، بهشت، بنفشه
سلام اردیبهشت
سلام فصل چکاوک و چکه های باران بهاری
سلام بر تو که نفس سبز خدایی بر گونه های زمین
سلام بر تو که وعده گاه عاشقانی
سلام بر تو و غروبهای پر از عطر شب بوهایت
سلام بر تو
هرچند خسته، هرچند خموش
هرچند نه به مانند همیشه پرشور و بهارین گونه

با اینا خستگی مو در میکنم....

جاده ها و شکوفه ها منو به خونه میرسونن، به جایی که با تمام سنتها و چارچوبهای سختگیرانه اش اونقدر گرمه، و اونقدر امنه که تنها جایی که میشه تا ابد اسم خونه رو روش گذاشت اونجاست، هنوز هیچ جا نمیتونه این احساس امنیت رو بهم انتقال بده، حتی با وجود اون زیرزمینی همیشه تاریک که به محض باز کردن درش دوتا گربه میپرن روت ، و اون انباری خنک با بوی ترشی و سرکه و سبزیجات خشک شده مامان.

مثل برق، مثل باد، مثل نور، مثل صدا، شتاب گذر روزهای عید رو به چی میشه تشبیه کرد؟ تمام سال رو میدویم پر خستگی برای رسیدن به آرامش این روزها،

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم....

چقدر غر زدم واسه رفت و آمد مهمونها، واسه آماده باش صبح مامان، گاهی فکر میکنم آیا مامان حتی یک لحظه، حتی یک ثانیه، برای خودش زندگی کرده؟ و خوب میدونم البته که هیچ لحظه ای برای خودش نبوده.

چه ولعی در من برای خوندن کتاب تو گیر و ویر رفت آمدها بیدار شده بود، سلطانه رو دو روزه وسط همون شلوغی های دوسه روز اول خوندم و گذاشتم کنار، به خودم لعنت میفرستم که چرا قبل از دیدن سریال حریم سلطان این کتاب رو که نخوندم، نمی دونم با حس زنانه ام به خاطر سیاست های تیزهوشانه خرم همراه بشم یا با درد ویرانگر از بین رفتن یک امپراطوری عظیم، روز چهارم نامه ای به پدرم کافکا، کمی آرومم میکنه که انگار این شکاف نسل هاو مشکلات بین پدرها و مادرها با فرزندانشون فقط مال ما نیست و من لازم نیست تا مدام بر سر کوچکترین مسئله جدل کنم و میتونم خیلی آروم خودمو کنار بکشم و از آفتابی که از وسط شاخسارهای پر ازشکوفه درخت آلو میگذره لذت ببرم و ازون دریچه های نورانی راهی به رویاهام پیدا کنم.

مهمون و مهمونی پشت سرهم، این وسط یک عده راهی شیراز میشن، من اما شیراز سرمست از بهار نارنج اردیبهشتی رو به شیراز شلوغ عید ترجیح میدم، اصلا مسافرت عید جز شلوغی و صفهای طویل هیچ چی برای آدم به ارمغان نمیاره، عید همیشه برای من خیابونی رو به یاد میاره که در تمام خونه هاش به روی مهمونا بازه و با وجود روشنایی روز سر در هر خونه ای چراغی روشنه و آدمها با لباسهای نو صورتهای خندان دسته دسته در حال رفت و آمدن.

به تهران برمیگردم و آخرین تصویری که از خونه دارم، مامان با کاسه آبی که داره پشت سرمون میریزه و پدر که مغموم به درخت چنار جلوی در تکیه میده و دوباره دونه دونه رفتن بچه ها رو به تماشا میشینه. تمام سیزدهم رو در خونه هستم در تهرانی که آرامش کاذبش، دلهره دوباره دویدن ها و دوباره شلوغی هارو زنده میکنه، در تهرانی که منو به آرزوهام میرسونه اما آرامش رو از من میگیره، در تهرانی که جانپناهی نداره اما راه برگشت رو هم سد کرده، در تهرانی که حس درخت های بی ریشه رو بهت میده، در تهرانی که میادینش و خیابانهاش سرشار از بنرهای آمدن بهاره اما دلهای مردمش هیچ رنگ و بویی از بهار نداره و خیابانهاش همیشه سرشار از بوی غربته.



به مبارکی عید


جاده های شلوغ شکوفه بارون شده، دیدار یار و دیار ، سین سلام و سمنو، خانه خاطره های کودکی، کودکی قلک و عیدی، عادت هزار ساله عید غیر عادی، عید افتاده وسط شتاب ترمز بریده اضمحلال و فرسودگی.

اما مگر میشود دلخوش بود؟

سال بحران زده، در تب و تاب هر روزه آشوب و دغدغه چه زود گذشت، سختی کمر شکنش هزار قربانی گرفت اما گذشت و هزار علامت سوال برای سال در راه به جای گذاشت، تریبون آزاد تبریک سال نو برای تاخت دو قطب قدرت بر هم، تجربه سیاسی ترین عید در راه، اضافه بر کلکسیون دردها و بحران زدگی هامان.  

سفره هفت سین مردم، رنگ پریده اما هنوز سبز از ایستادگی. اینبار کدام یغماگر، مهمان بد یمن سفره هامان خواهد شد؟ اینبار سین سرنوشت این ملت را به دست کدام دیو خواهند نوشت؟ 

سفره عیدت را به یاد سفره های گسترده بر ویرانه های تامار مغول بگستر،

بر این خوان گسترده، خانهای بسیار به خدایی نشستند و خون خوردند اما تو دیدی که جاودانه، خوان ماند و خانهای خونخوار رفتند.

سفره سبز هفت سینت را به سلامتی همه سبزپوشان و سبز اندیشان به پا کن.

عید در راهت مبارک هم وطن، ای همدرد...




 

 

 

به امید روزهای آفتابی

سال را با ابرها بدرقه میکنیم...

لجنزاری به نام ...

 

کثافت، لجن، لایه به لایه، آدم به آدم، از کوچکترین تا بزرگترین،
هرزگی، هرزگی،
کم مانده است گوشت تن یکدیگر خوردن را فتوای حلال دهند این بر منبر نشستگان، 
 کثافت تمام مملکت را گرفته است، حالم از حس مشمئز کننده وطن دوستی بهم میخورد، کدام وطن؟ کدام هموطن؟

کاش راه گریزی باشد، آنسوی دنیا هم باشی حس مشمئز کننده اینهمه ادعای اخلاق در کنار اینهمه رذالت، از پا درت می آورد، وقت فروپاشی است، واپاشی همه آنچه داشته ایم، و تا چیزهای دیگری را به دست آریم و دوباره جانپناهی از اخلاق داشته باشیم، عمر ما به سر آمده است...

 

 

دستت به هیچ جا بند نباشد
جایی برای گریه نباشد
گریه هم تسکین نباشد
راهی بجویی به جایی و چاهی هم نباشد

دیوارها

آه دیوارها
این تکیه گاههای بی منت....


دنیا نباشد اما، کوچه ای باشد و
دوستی که زلال تر از باران است....


دلم برای تنهایی خودم کنار گرم شومینه و اون شال توسی نیمه بافته و دکتر ژیواگوی سرسخت و غزل خوانی های شبانه سعدی  و اسنک های داغ سرپایی ام تنگ شده، برای خواب تا سرحد مرگ، برای سه روز نظم و انضباط بیش از حد و ریخت و پاش سه روز دوم هفته،برای دوساعت ور زدن و هی راه رفتن در سرسرای راهرو و گوشی داغ کرده، برای اون همه لیوان نصفه نیمه چای در تمام گوشه و کنار خونه
دلم برای جزیره ام تنگ شده، خدایاااااااااااااااااااااا به این جماعت بفهمون لطف کردن اختیاریه، من میخوام برم خونه ااااامممممممممممممم

حرف باران را نزن، از ابرها بدجور دلگیرم ....

خداحافظ خوشبختی

سعادت چیز غریبی است

مثل یک پروانه سبکبال که وقتی می آید و می نشیند روی شانه هایت یک تکان کوچک می پراندش

البت، خوب بذار بپرد، من ترجیح میدهم خودم پرواز کنم تا اینکه محل سکونت چیزی باشم
اصلا گیرم که تکان هم نخوری و سالهای سال مثل مرداب که میزبان نیلوفر است جایگاه سعادت باشی، آنوقت چه چیز این نیلوفر زیبا به تو میرسد جز اینکه در کنار تو جلوه اش بیشتر باشد

سعادت چیز غریبی است، همچی که حسش میکنی انگار پر میکشد،

اصلا بهتر که پر میکشد، تو انگاری اگر همینطوری بماند، مثل بوی عطر دلخواهت که وقتی سالها استشمامش میکنی و دیگر نمیفهمیش میشود، دیگر معنی سعادت را نمی فهمی، مزه اش را نمی چشی

این حرفها حرف آدمهای بدبخت است آدمهایی که یاد ندارند سعادت را همیشه داشته باشند و دلشان را به این اراجیف خوش میکنند
این حرفها را به دلم میگویم شاید گول بخورد و اینقدر شادی لحظه های حال را قربانی غصه روزهای نیامده نکند
، اما انگار فایده ای ندارد، دلم امیدوار نیست. از هرچه شاید بشود می ترسد، از هرچه که میترسیده بر سرش بیاید، از هرچه که در راهست....

خدا خودش به خیر کند.....

در فقدان دکتر حسن حبیبی

در یادبود کسی سرودن که مرگ را با سرانگشتانش بازی میداد تا زندگی را چون خونی در رگهای یخ زده این ویرانه بخت برگشته جاری کند، حتی تسلای لحظه ای از نبودنش هم نخواهد بود.
در انزوا مردن؟ نه، هرگز،
چون آزاده سروی سربلند و مغرور و تن نداده به یورش کلاغها، چون دریایی خسته اما تن نداده به آرامش مردابها
تا سرزمینم زنده است نام تو هم قرین آزادی و آزادگی است
که تو نام ایران را بلند کردی
آنجا که باید؛ بر منبر سیاست
آنجا که باید بر سطوح برگهای ماندگار کتابها.

متبرک باد نام تو....