جاده ها و شکوفه ها منو به خونه میرسونن، به جایی که با تمام سنتها و چارچوبهای سختگیرانه اش اونقدر گرمه، و اونقدر امنه که تنها جایی که میشه تا ابد اسم خونه رو روش گذاشت اونجاست، هنوز هیچ جا نمیتونه این احساس امنیت رو بهم انتقال بده، حتی با وجود اون زیرزمینی همیشه تاریک که به محض باز کردن درش دوتا گربه میپرن روت ، و اون انباری خنک با بوی ترشی و سرکه و سبزیجات خشک شده مامان.
مثل برق، مثل باد، مثل نور، مثل صدا، شتاب گذر روزهای عید رو به چی میشه تشبیه کرد؟ تمام سال رو میدویم پر خستگی برای رسیدن به آرامش این روزها،
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم....
چقدر غر زدم واسه رفت و آمد مهمونها، واسه آماده باش صبح مامان، گاهی فکر میکنم آیا مامان حتی یک لحظه، حتی یک ثانیه، برای خودش زندگی کرده؟ و خوب میدونم البته که هیچ لحظه ای برای خودش نبوده.
چه ولعی در من برای خوندن کتاب تو گیر و ویر رفت آمدها بیدار شده بود، سلطانه رو دو روزه وسط همون شلوغی های دوسه روز اول خوندم و گذاشتم کنار، به خودم لعنت میفرستم که چرا قبل از دیدن سریال حریم سلطان این کتاب رو که نخوندم، نمی دونم با حس زنانه ام به خاطر سیاست های تیزهوشانه خرم همراه بشم یا با درد ویرانگر از بین رفتن یک امپراطوری عظیم، روز چهارم نامه ای به پدرم کافکا، کمی آرومم میکنه که انگار این شکاف نسل هاو مشکلات بین پدرها و مادرها با فرزندانشون فقط مال ما نیست و من لازم نیست تا مدام بر سر کوچکترین مسئله جدل کنم و میتونم خیلی آروم خودمو کنار بکشم و از آفتابی که از وسط شاخسارهای پر ازشکوفه درخت آلو میگذره لذت ببرم و ازون دریچه های نورانی راهی به رویاهام پیدا کنم.
مهمون و مهمونی پشت سرهم، این وسط یک عده راهی شیراز میشن، من اما شیراز سرمست از بهار نارنج اردیبهشتی رو به شیراز شلوغ عید ترجیح میدم، اصلا مسافرت عید جز شلوغی و صفهای طویل هیچ چی برای آدم به ارمغان نمیاره، عید همیشه برای من خیابونی رو به یاد میاره که در تمام خونه هاش به روی مهمونا بازه و با وجود روشنایی روز سر در هر خونه ای چراغی روشنه و آدمها با لباسهای نو صورتهای خندان دسته دسته در حال رفت و آمدن.
به تهران برمیگردم و آخرین تصویری که از خونه دارم، مامان با کاسه آبی که داره پشت سرمون میریزه و پدر که مغموم به درخت چنار جلوی در تکیه میده و دوباره دونه دونه رفتن بچه ها رو به تماشا میشینه. تمام سیزدهم رو در خونه هستم در تهرانی که آرامش کاذبش، دلهره دوباره دویدن ها و دوباره شلوغی هارو زنده میکنه، در تهرانی که منو به آرزوهام میرسونه اما آرامش رو از من میگیره، در تهرانی که جانپناهی نداره اما راه برگشت رو هم سد کرده، در تهرانی که حس درخت های بی ریشه رو بهت میده، در تهرانی که میادینش و خیابانهاش سرشار از بنرهای آمدن بهاره اما دلهای مردمش هیچ رنگ و بویی از بهار نداره و خیابانهاش همیشه سرشار از بوی غربته.